تبليغاتX
# مثـل پــروانـــه اي در مــُشتــــ #

































# مثـل پــروانـــه اي در مــُشتــــ #

... چــه آســون می شـــه مــا رو کـُشتــــ ...

طبق عادت همیشگی آخرین پست ِ سال چکیده ایست از اتفاقاتی که تو اون سال رخ داده.باید بگم وقتی پارسال خوبی ها و بدی های سال 89 رو گذاشتم رو کفه ی ترازو متاسفانه بدی هاش سنگینی کرد و نتیجه گرفتم که سال خوبی نبوده.حالا ببینیم این سال 90 چه گــُلی به سر ِ ما زده...

* اول فرورین 1390 با فکرهای منفی که نمیتونستم از خودم دورشون کنم سال رو تحویل کردم و چشم انتظار بودم که ببینم آیا امسال هم اولین تبریک از طرف "یکی" هست یا نه...نبود!گلبو هم برای همیشه از ایران رفت و دلیل دیگه ای برای گریه کردنا و دل گرفتن هام اضافه شد!آخر فروردین باز هم روز تولدم با همون فکرهای منفی گذشت و در انتظار اینکه آیا اولین تبریک از طرف "یکی" هست یا نه...که اونم نبود! غروب روز تولدم دوستام سورپرایزم کردن که تا همیشه یادم میمونه...:)

* روزای سخت ِ اردیبهشت فقط با چاشنی تلخ ِ انتظار و کنکور گذشت!

* روزای سخت خرداد فقط با چاشنی تلخ ِ انتظار و کنکور گذشت!

* تیر ماه هر دو تا کنکورم و دادم و با اینکه از آزمون سراسری راضی نبودم اما انگار یه بار سنگینی از دوشم برداشته شد.14 تیر (سومین سالگردمون) با اینکه سعی کردم خودمو بزنم به بیخیالی یکم گریه کردم!منتظر موندم ببینم که آیا اولین تبریک از طرف "یکی" هست یا نه...که نبود!

* مرداد ماه نتایج کنکور ِسراسری اومد,خیلـــــــی گریه کردم! بابت تلاشی که نکردم و یک سال از عمرم که هدر دادم گریه کردم! موبایل جدید و عزیزمو دزدیدن گریه کردم! بینی مو عمل کردم و کلـــی تغییر چهره...

* شهریور نتایج کنکور ِ آزاد اومد.یکم احساس سبکی کردم.با دو تا از دوستام رفتیم شهسوار برای ثبت نام و زندگی جدید...شهسوار...شهر ِ جدیدم!

* میشه گفت مهرماه برام پر حادثه ترین ماه ِ سال 90 بود و البته پر از خاطرات شیرین!ورود به دانشگاه,زندگی تو خوابگاه با آدمای جدید,عروسی آنو و بر گشتن سورپرایزی گلبو!آرشیو کامپیوترم پر شد از عکس های خندان ِ ماه مهر!

* آبان ِ 90 با آرام آشنا شدم.24 آبان اولین قرار ملاقات دو نفرمون رو گذاشتیم.شب ش قبول کردم بیشتر در ارتباط باشیم و "آرام" ؛ آرام آرام وارد زندگیم شد...

* آذر با دوستام از طرف ِ دانشکاه رفتیم مشهد.بسیـــار عالی و خاطره انگیز.شب ِ 4 آذر (سالگرد عقد ِ یکی) بازم یکم گریه کردم.آخرین باری بود که برای یکی اشک ریختم.تمام آذر توی تردید و دو دلی گذشت...با آرام چه کنم؟بی آرام چه کنم؟؟!!

* دی ماه برای امتحانات ترم رو به همراه داشت و دوری 20 روزه از خونه و زندگی!سخت و پر تنش.اونجا حس کردم دوری از آرام کم کم داره سخت به نظر میاد.کلی جریانات پیش اومد که باعث شد با "یکی" بحثم بشه اما خدا رو شکر حکمتی توش بود!حرفای تو دلمو به یکی گفتم و حرفای دلشو شنیدم.موفق شدیم همدیگه رو همونجور که هستیم و زندگیامون ایجاب میکنه قبول کنیم.احساس سبکی کردم...ناراحتی ها و کینه ها پاک شدن و به آرامش رسیدیم.

* بهمن بود و استراحت بین ِ دو ترم.تفریح و گردش و خنده.نتیجه ی امتحانا بود و کلی رضایت و خوشحالی مامان و بابا!سفر اصفهان بود و دیدن آنو بعد از 5 ماه و ولنتاین و تولد ِ آرام!آخرین روز بهمن ماه رو با همه ی دوستام جمع شدیم و برای آرام تولد گرفتیم.جالب بود و متفاوت!خوش گذشت...

* اسفند ماه شدم دانشجوی ترم دوم.رابطه م با آرام 4 ماهه شد...و حالا دو روز آخرِ سال چنان برفی اومده که زمین سفید شده و کلی هم برف بازی کردیم...

 

اینم از سال 1390...دیگه فک نمیکنم نیازی باشه خوبی ها و بدی هاشو ببریم رو ترازو تا به این نتیجه برسیم که سال مثبت و خوبی بوده هم تنش داشته هم موفقیت و شادی.خدایا شکرت میکنم...پیشاپیش شادی های سال 91 رو هم ازت میخوام!برای خانواده م که سایه شون بالای سرم باشه, دوستام و همه ی عزیزانم.(ببخشید پررو ام خدا جونیییی)

+ عزیییزای من سال نو مبارک.بهترییین آرزوها رو دارم براتون.زوجی های در انتظار وصال زودی بهم برسین!زوجی هایی که خدا رو شکر در کنار هم هستین از باهم بودنتون لذت ببرین و در کنار هم خوشحال باشین.تکی های نصفه نیمه مثه خودم! موفق ِ موفق باشید...روی ماهتونو می بوسم.عیدتون مبارک...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 16:45 توسط سازدهني| |

وضعیت سفر: با یک چمدان توی دستم,با یک حلقه اشک توی چشمم؛نمای ساختمان نوساز را از نظر می گذرانم که در را باز می کنی.چمدان را ول می کنم و بی هیچ حرفی همدیگر را در آغوش می گیریم.نمیدانم چقدر...فقط وقتی به خودم می آیم که پوستم از سرمای اصفهان گز گز میکند!فاصله که می گیریم چشم های هر دویمان خیس است.دستم را می کشی و می بری داخل خانه ی رویایی ت.از قاشق و چنگالش گرفته تا مبلمان و تخت خواب برای همه جیغ می کشم و کف میزنم. می گویم "یعنی تو واقعا خانوم این خونه ای؟!" پا به پایم می خندی و می چرخی و میگویی "باورت میشه؟؟"...کم کم باورم می شود.حالا که اینجا هستم؛حالا که زندگی غرق شادی ت را می بینم باورم می شود...که 5 سال گذشت!5 سالی که تک تک روزهایش جنگیدید تا به این همحانه شدن برسید.با ذوق مرا به راهرو می کشی و می گویی "این یکی اتاق و واسه تو گذاشتیما!که هر وقت خواستی بیای.باید مااااه تا ماااااه پیشم بمونی!"...میگویم "حتما میام!تو خونه ای که تو خانومش باشی...اونم تو این غربت,حتما زیاد میام!"...

...یک هفته اصفهان!همراه با خنده و خوش گذرونیِ بی وقفه...عالی بود و خاطره انگیز و دوست داشتنی...

 

وضعیت رابطه: در رستوران شیک و گران قیمت نشسته ایم و هرچقدر غر میزنم که نیازی نیست اینهمه ولخرجی کنی می گویی "امشب باید خاص باشه!این اولین شام دو نفره مونه.میخوام خاطره ش همیشه برات بمونه..." دستم را زیر چانه ام تکیه می دهم و بی هوا زل می زنم به زن و مرد پیری که پشت میز بغلی نشسته اند و پچ پچ کنان اسم های خارجی توی مـِنو را برانداز میکنند.رد ِ نگاهم را دنبال میکنی و با لبخند میگویی "دوس داری ما هم وقتی پیر شدیم مثه اینا دوتایی بیایم یه همچین جایی؟" همانطور که حواسم پرت است میگویم "خیلی دوس دارم!" ناگهان به خودم می آیم و میگویم "البته اگه اون موقع هنوز دوست بودیم و زن ِت ناراحت نمیشه که با من بیای رستوران!" سرت را بالا میگیری و شمرده میگویی "کدوم زن؟!امیدوارم از اینجا به بعد تا همیشه با هم باشیم" به زن و مرد مسن اشاره می کنی و ادامه می دهی "تا وقتی که مثل اینا شدیم!"در حالی که سعی میکنم سرم را با غذا گرم کنم  میگویم "یعنی میخوای همیشه مجرد بمونی؟!" میخندی و دستم را می گیری: "حالا تو خودتو بزن به اون راه..."

...یه شب خوب و پر خاطره!...

 

وضعیت تحصیل: ترم اول با معدل بالای 18 تموم شد و حالا ترم دوم رسیده...یک عدد سازدهنی خوشحال و میشه گفت موفق!

نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 17:50 توسط سازدهني| |

طبق معمول 20 دقیقه دیر سر قرار رسیده ام و توی این سرما جلوی در پاساژ دست هایت را در جیب ت فرو برده ای و از دور نگاهم میکنی.وقتی که می رسم ساعتم را نگاه می کنم و طلبکارانه می گویم: "دیر کردم؟" لبخند میزنی و میگویی "من زود اومدم!" میزنم زیر خنده...

سرت را پایین می اندازی و میگویی "جدی جدی داری میریااا...."

واای خدا....جدی جدی دارم میروم!از وقتی بلیط رفتن به دستم رسیده قلبم به شدت می کوبد...دارم میروم!ناخودآگاه لبخند میزنم...بعد از 2 سال!ساکم را جمع می کنم که بیایم...اصفهان...

حس خوبی دارم؛ دیگر از اصفهان نمی ترسم....شوق دیدن آنو,تازه عروس ِ من!بعد از اینهمه ماه!با وسواس و شوق و ذوق خرید کردن برای خانه ای که بانویش آنو ست...  دارد دیوانه ام می کند!

سرت را پایین می اندازی و میگویی "جدی جدی داری میریاااا...."

نگرانی ت را در عمق نگاهت می خوانم!من دارم میروم اصفهان و به تو حق میدم که در تب و تاب باشی.درک می کنم که دلت بلرزد,که فکر کنی ممکن است خیلی چیزها اتفاق بیوفتد.اما تو همچنان می خندی و می گویی "فقط دلم برات تنگ میشه!"...

به هر حال...آغوش ِ آنو بی صبــــــرانه برایم باز است...

اصفهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان! من دارم می آیـــــــــــــــَـــــــــــــــم!

 

+ یه هفته ای نیستم...از ذوق و شادی ِدرونیم به همتووون پاس میدم عزیزای دلم!!!

نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 15:40 توسط سازدهني|

تلوتلوخوران به سمت َت می دَوَم و جیغ میزنم " آرااااااااام! "...به اصرار بچه ها امشب از کتانی راحتم جدا شده ام چکمه ای پاشنه بلند پوشیدم که به سختی میتوانم با آن راه بروم چه برسد به دویدن روی این برف ها.گلوله های برفی از سمت امیر و شایان به سمتم پرتاب می شوند و فریاد زنان پشتت پناه می گیرم.برای دفاع از من به سرعت امیر و شایان را گلوله باران میکنی و جای من پشت تو امن ِ امن است!ناگهان شیطنتم میگیرد...آهسته خم می شوم و مشتی برف نرم برمیدارم...خیلی ناگهانی برف ها را به گوش و گردنت می چسبانم.تمام صورتت برفی می شود و خشکَ ت میزند.از حرکت ناجوانمردانه ی من همه میخندند و خودت هنوز باور نداری در حالی که به تو پناه آورده بودم و تو از من دفاع میکردی در حقت نامردی کنم...!

خم می شوی که برف برداری و انتقام بگیری.در حالی که ازت فاصله میگیرم جیغ میزنم " آرام نه!منم تینا!تو منو نمی زنی..." دستت را بالا برده ای و به سمت نشانه گرفته ای؛میگویم " نزنی آرام! "...آهسته گلوله برفی را پایین می آوری و لبخند میزنی...

راستی آرام...دیده ای یک معتاد تا آخرین لحظه فکر میکند معتاد نیست و هروقت بخواهد میتواند مواد مخدرش را کنار بگذارد؟...یک همچین حس هایی دارم!فکر میکردم هروقت اراده کنم کنارت میگذارم...اما در این دو هفته ای که نبودم و نبودی...فهمیدم دارم معتاد میشوم...داری میدَوی توی خونَم!

+ عزیزام کامنتا پست پیش نتونستم جواب بدم شرمنده...

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 0:41 توسط سازدهني| |

هدفون توی گوشم است وُلوم روی 100!نفس عمیق می کشم و بیشتر و بیشتر به متن آهنگ فکر میکنم...

دنیای ما اندازه ی هم نیست من عاشق بارون و گیتارم

من روزها تا ظهر میخوابم  من هر شبو تا صبح بیدارم

ببخش آرام....ببخش که با تو خوشحالم,که دست هایت را می گیرم, که همان مدلی نگاهت می کنم که میدانم دلت می لرزد....

دنیای ما اندازه ی هم نیست من خیلی وقتا ساکتم سردم

وقتی که میرم تو خودم شاید پاییز سال بعد برگردم

ببخش که عاشق پیشه به نظر میایم,که خودت را برای من تغییر می دهی, که کم کم پیش خودت امیدوار می شوی که ماندی شوم...

دنیای ما اندازه ی هم نیست می بوسمت اما نمی مونم

تو دائم از آینده می پرسی من حال فردامم نمی دونم

ببخش که می بوسمت,که با هم قهوه می خوریم,قلیان می کشیم,عکس می گیریم...که نمی توانم از تو بخواهم بروی و سپرده ام دست خودت,که نمیخواهم آرامش این روزهایم از دست برود...

تو فکرِ یک آغوش محکم باش آغوشِ این دیوونه محکم نیست

100 بار گفتم باز یادت رفت دنیای ما اندازه ی هم نیست

ببخش که آغوش این دیوانه برایت امن و محکم نیست آرام...که همه ی اینها تمام شدنی ست...که دنیای ما اندازه ی هم نیست... که کم کم دارم فاجعه به بار می آورم...

ببخش...ببخش...ببخش...من نمی توانم جلوی اینها را بگیرم آرام...نمی خواهم اذیت شوی اما نمی توانم...

" گاهی سکوت همان دروغ است!کمی شیک تر؛روشنفکرانه تر و با مسئولیت بیشتر!"...متاسفم که در برابر احساساتت سکوت می کنم...

...ببخش آرامـَــم....

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 11:44 توسط سازدهني| |

خیلی از عزیزام فکر کردن دیگه نمیخوام بنویسم...مگه میشه!مگه من میتونم ننویسم!من با این خونه...با تک تک  آدمایی که اینجا باهاشون در ارتباط بودم زندگی کردم.اینهمه مدت!اونم تو شرایط سخت و حساس...معلومه که هیچوققت نمیتونم اینجا رو ول کنم...

و اما...اگه بخوام از احساسم بگم!حسی دارم که هرگز...هرگز....مطلقا هرگز نداشتم!این یکی دو روزه منو "یکی" خیلی حرفا زدیم...از گذشته,از آشناها,زندگیامون...هرچیزی که بعد اینهمه مدت دونستنش برامون جالب بود....و حسی به یکی دارم که تا امروز تجربه ش نکرده بودم.این روزا یکی رو واقعا فقط به چشم یه دوست دیدم.نه به چشم رضای "تمام نا تمام من"!دوستی که زن و زندگی خودشه داره و من از خبرایی که ازش میشنوم خوشحال میشم همین.مثه علی,مثه مجتبی,مثه همه ی دوستای نتی و غیر نتی دیگه م.انگار یه آتیش عظیمی که هر دفعه با اومدن "یکی" باز به دامن زندگیم میوفتاد و شعله ور تر میشد خاموش شد...

شاید کسی که این شرایطو تجربه نکرده ندونه من چی میگم اما واقعا حس قشنگیه!اینکه هیچ ترسی هیچ حسرتی هیچ شکنجه ای وجود نداشته باشه...بتونی باهاش در ارتباط باشی از زندگی هم بدونید و از هم کمک بگیرید مثه دو تا دوست!شنیدن حرفای "یکی" برام واقعا مثه درددل با یه دوست قدیمی بود که مدتها ازش بی خبر بودم.مثه وقتی که گلبو برگشت...اینکه بدون هیچ تلاطمی از "آرام" بگم و اون از همسرش بگه.اینکه با شنیدن اسمش دوباره اون حال عصبی بهم دست نده!اصن یه حس عجیبیه...یه آرامش عجیبیه...خیلی خوبه!

یه روزگاری "یکی" بهم گفته بود فک می کنی میتونیم مثه دو تا دوست کنار هم باشیم؟و من با قاطعیت گفته بودم با چیزایی که بین ما گذشته هرگز نمیتونیم!ولی حالا بهم ثابت شده زمان همه چیزو حل می کنه....همه ی اینا به این معنی نیس که دیگه قراره منو یکی در ارتباط باشیم یا دوست باشیم یا هر چیز دیگه ای!نه...چیزی عوض نمیشه.اما مدل احساسی که بهش دارم خیلی عوض شده و شاید این در ظاهر زیاد مهم به نظر نیاد اما تو زندگی و فکر و خیالام خیلی تاثیر داره...خدایا قربونت برم هیچ کاریت بی دلیل نیس!

+ درست است که به روی خودم نمی آورم...درست است که تشکر درست حسابی نکرده ام...اما توی دلم خوب میدانم "آرام"...خوب میدانم همه ی این حس های خوب و همه ی این سبک بودن ها...زیر سر توست!...توی دلم...خیلی از تو ممنونم "آرام"...خیلی بیشتر از خیلی!

پ.ن: قرار بر اینه که "یکی" دیگه اینجا رو نخونه.چون بالاخره اینجا من از آرام یا آدمای دیگه ی زندگیم می نویسم و اصلا هم دوس ندارم چیزی رو سانسور کنم.این نوشته ها رو نخونه خودش راحت تره...

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 13:25 توسط سازدهني| |

حدود یه سال و نیم پیش توی آپ شماره ی 2 این وبلاگ نوشتم اگه روزی "یکی" از این وبلاگ باخبر بشه دیگه هرگز نمی نویسم...

امروز می فهمم "یکی"...آدرس این وبلاگ رو داشته...میخونده...تک تک احساسات درونیم کف دستش بوده...غم,غصه,کار,درس,زندگی؛روابطم..همه چیم...

حسی که الان تو دلم دارم...پوچ ترین حسیِ که در طول 4 سال زندگی وبلاگیم داشتم...پوچ ِ پوچ ِ پوچ ِ پوچ.... احساس می کنم تمام اون حجابی که از خونسردی و غرور برای خودم ساخته بودم یهو کنار رفت...تمام تلاشم تو سخت ترین روزا برای خبر نگرفتن برای زنگ نزدن مسیج ندادن...بیخود بوده!اون از همه چی خبر داشته...تمام ظاهر سازی هایی که کردم و تو جلد ِ شاد و شنگول فرو رفتنام... ذهنم قفل ِ قفلِ...!۷۵ تا پُست...خودش یه زندگیه!

من..."سازدهنی"...تینا...

اون..."یکی"...رضا...

از وبلاگ "تمام ناتمام من با تو تمام می شود"...که برای همیشه ناتمام موند...

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 16:3 توسط سازدهني| |

میخواهم فریاد بزنم....

فریاد بزنم عوضـــــــــی!اینجا مال تو نیست!اینجا ننویس؛اینجا نیا؛اینجا را به گنـــــــــــــد نکش!

برو همان وبلاگ قدیمی!برو همان فیس بوک؛همان ایمیل؛همان مسنجر؛هر کوفت و زهرمار دیگری که هست!

میخواهم فریاد بزنم...این یک سال کجا بودی؟!یک ســـــــــآل...حتی بیشتر از یکسال!

هرجا که رفتم و هر کاری که کردم و هر نفسی که کشیدم فقط به دنبال نشانه ای کوچک از جانب تو بوده!...و تو نبودی!آب شده بودی توی زمین.نه یک جمله نه یک احوال پرسی نه یک خبر خشک و خالی...هیچی به هیچی!

حالا...دقیقا همین حالا!چرا آمده ای...چرا هر کجا که می روم یک رد پا گذاشته ای؟

حالا عشق و دلتنگی و حسرت و پشیمانی همه تمام شد و رسید به این یکی...؟؟!!

این صیغه ی جدید است؟؟که اینطور...میخواهی از خاطراتت با "زنت" بگویی...

که یکی تو از زنت بگویی یکی من از آرام بگویم این به آن در؟؟؟!!!

کور خوانده ای عزیزم  عزیز ِ آن روزها!

بر خلاف تک تک روزهای این یک سال لعنتی و تک تک لحظه های آن ۳ سال لعنتی تر که بودم و همه جوره هم بودم؛این بار...من دیگر ...نیستم...نیستـــم...نیستــــــــم...نیستـــــــــــــــــــــم.....

+ منظورم از "اینجا" ی داخل متن این وبلاگ نیست."یکی" همچنان به اینجا دسترسی نداره.

+ تازه اومدم.یکم اوضاع رو به راه نیس.بر می گردم.

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 3:8 توسط سازدهني|

میگویی (( آرام؟؟این اسمی ست که برای من گذاشته ای؟ - می خندی و ادامه میدهی -...خوب گفتی!حالا من چه اسمی باید روی تو بگذارم؟ -فکری می کنی و میگویی - آتش!اسم تو باید چیزی شبیه آتش باشد...-آرامتر ادامه میدهی- پُر هم بیراه نمیگویی...آبمان چطور توی یک جوب برود؟...من آرام...تو آتش...چه شود!))

میگویی ((تو هم آن چیز عجیب را حس کردی؟!درست لحظه ای که نگاهم کردی...تو هم گرم شدی؟!!))

میگویی ((حواسم هست,نترس! تو مسئول احساسات کسی نیستی.من هرگز از چشم تو نمی بینم.اماعجیب این است که از چشم خودم هم نمی بینم.یعنی میدانی...تقصیر هیچکس نیست!موضوع این است که...تو اعتیاد آوری!یعنی هیچ کاری هم که نکنی؛همینجور ساکت و بی حرکت هم که همینجا بشینی باز دل آدم می لرزد...تقصیر تو نیست...))...اینها را در حالی زمزمه میکنی که به نقطه ای نامعلوم در رو به رویت خیره شده ای...خودت هم مانده ای آخر و عاقبتت با این دختر گریزان از هرگونه دوست داشتن و تعلق و تعهد چیست...

یک چیز را خوب میدانم...اینکه تو مرا بی سبب نیستی!تمام این ماجرا از اول تا به همین حالایش بی سبب نیست.

آمدنِ ناگهانی و پر رنگ شدن ناگهانی ترَت؛آرامش ظاهری و تلاطم درونیت؛عشق واحساست...هیچکدام بی سبب نیست... احساس لرزانت وقتی که زل میزنی به صورتم انگار که میخواهی مو به موی اجزای آن را حفظ کنی,بغض پس خداحافظی ها ونگرانی کلامت  بی سبب نیست...شاید بروی...خیلی کمتر شاید...بمانی!اما من به اینهایش کاری ندارم.حرف من این است ک من سبب ِ حضورت را فهمیده ام!

از روزی که آمده ای...ذره ذره...آثار "یکی" از لحظه هایم پاک می شود...مثل ترک یک اعتیاد خسته کننده در رگهایم...مثل روی پا ایستادن پس از قرن ها فلج بودن مطلق...مثل کشیدن یک نفس عمیق وقتی که از دل یک تونل طولانی بیرون می آیی...و هوای تازه!

تو آمده ای...نه برای عشق,نه برای بیتابی,نه برای قرار و مدار ,نه برای هجر و وصال! تو آمده ای فقط و فقط برای "آرامش"...چیزی که فقدان آن به روشنی در روزهای  خسته ام حس می شد...و حالا تو با خودت یه خورجین از آن آورده ای...آرامش...مثل اسمت... آرام!

 

+ در این گیر و دار...وقتی درست روی مرز آرامش ایستاده ام...با اینهمه عاشقانه برگشته ای که چه؟...چه می خواهی "یکی"؟چه می خواهی از جانم....

نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 0:52 توسط سازدهني| |

--- در حالی که دنده را عوض می کند؛نگاهی بهم میاندازد و با خنده میگوید "نه بابا!واقعا؟".همانطور که میخندم به سمتش جا  به جا می شوم و با هیجان میگویم "واقعا!!یعنی نمیتونی تصور کنی چقــــد باحاله ها ((یکی))!!!" بلافاصله صدایم در گلو خفه می شود.خنده ی از ته دلش محو می شود و جایش را به لبخند کمرنگی میدهد.رویش را بر میگرداند و نگاهی به بیرون پنجره می اندازد.همچنان خشک شده در جایم باقی میمانم.جو داخل ماشین سنگین تر می شود....بعد دوباره نگاهم میکند و با همان لبخند میگوید "خوب می گفتی..." هنوز وقتی هیجان زده می شوم به جای "آرام" میگویم "یکی"...! مِن مِن کنان ادامه می دهم...

--- وقتی که در خانه باشم حرف زدن با گلبو از پشت ویدیوچت کار همیشگی مان است.با موهایم بازی می کنم و میگویم "خب انگار وقتی دیشب من رفتم بازم باهم حرف زدین.نتیجه چی شد؟به نظرت چجور پسری ه گلبو؟"...با چشم های گرد و متعجب میگوید: "از من می پرسی چطوریه لعنتی؟تو خودت خوب میدونی!!من هنوز تو شوک م تینا!دیشب انگار با "یکی" حرف می زدم!دقت کردی وقتی از تو حرف می زنه انگار "یکی" داره حرف می زنه؟همون متانت,همون لبخند,همون حالت تسلیمی که یکی در برابر تو داشت!تینا تو اینهمه صبر کردی و یه "یکی" دیگه پیدا کردی دختر!!!"آرام" همون "یکی"ِ!فقط تیپ و قیافه و شرایطش خیلی بهتره.همین!دیوونه ای اگه از دستش بدی..." و پاسخ من فقط لبخند است...تا بحال فقط تو متوجه این راز شده ای گلبو...که "آرام" بعضی وقت ها چقدر "یکی" می شود...

--- می گویی "امروز باید ببینمت...میشه؟".فکری می کنم و میگویم "یه ساعت دیگه خوبه؟کافه پیانو." و وقتی یک ساعت بعد می بینم که زیپ کاپشنت تا آخر بالا کشیده ای و دست به جیب جلوی کافه پیانو منتظری به چشم های خودم شک می کنم.میدانی همه این چیزها برای من خیلی عجیب است!اینکه فقط بخواهیم همدیگر را ببینیم و یک ساعت بعد پیش هم باشیم!تابحال هروقت خواستم او را ببینم..."خواستن"م پشت ماه ها و ماه ها انتظار دفن می شد...و حالا تو چند خیابان آنطرف تر؛ آماده ای که در اسرع وقت بیای...هروقت که خواستم...همه ی اینها برایم جدید و عجیب است...

--- تاسوعا عاشورا...رحیم آباد(روستا)...با دوستا و شیطنتای همیشگی...دریا؛کوه؛جنگل؛پیاده روی؛عکاسی....روزای خوب!

پ.ن: پری من تولدت هزار بار مبارک قربونت برم....از خدا میخوام دلتون و تا همیشه شاد نگه داره و فاصله ی بینتون زودی پر شه و دلاتون تا همیشه باهم باشه عشقم...روی ماهتو می بوسم.

پ.ن: عزیزم...که اومدی؛قدم رو چشم من گذاشتی....گفتی می خونی ولی ساکت!...دوباره نرو!حرف بزن باهام عزیزم...

پ.ن: کامنتای دو تا آپ قبلی رو توی وبلاگای قشنگتون جواب دادم؛برای عزیزام که وبلاگ ندارنم طبق معمول زیرش نوشتم...

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 1:9 توسط سازدهني|

میدانی آرام...کم کم دارم کشف َت می کنم.ذره ذره رفتارهایت را در ذهنم آنالیز می کنم و رویشان فکر میکنم و در یک جمع بندی کلی باید بگویم این یکی از پیچیده ترین اعترافات زندگی م است اما تو گاهی وقت ها واقعا...شبیه "یکی" می شوی!نمیدانم پس از مدتها من کسی مثل "یکی" را پیدا کرده ام یا کارهای تو در ذهنم شبیه "یکی" می شود!

باورت می شود؟همان آرامش,همان احساسات,همان شرم و حیا و همان شیطنت ها...مردی از دل همان بهمن ماه لعنتی! مثل یکی زل می زنی به صورتم و مثل او وقتی سرم را پایین می اندازم تو هم با لبخندی پنهانی نگاهت را بر میداری و می گویی ببخشید...من دیگر مردهای بهمن را مثل کف دستم می شناسم...تو هم مثل او نمی توانی از من برَنجی!نمیدانم همه ی اینها خیلی خوب است یا خیلی بد...با تو بودن مرا یاد گذشته و انبوه خاطراتش نمی اندازد.با اینکه گاهی شبیه یکی می شوی اما مرا به یاد یکی نمی اندازی.دلم هوایی نمی شود...

توی این شب سرد در شلوغی ترمینال بیرون ماشین ایستاده ای و کف دست هایت را به آرامی به هم میمالی و دور و بر را نگاه می کنی.وقتی مرا از دور می بینی به سرعت خودت را می رسانی و ساک ها را از دستم می گیری.در این دومین دیدارمان چهره ات از بار قبل هم جذاب تر شده.به ماشین که می رسیم در را برایم باز می کنی و وقتی نشستی به جلوی ماشین اشاره می کنی و با لبخند می گویی "این مال توئه!" و منتظر عکس العملم می مانی.یک شاخه رز سفید و صورتی،با تزئین بنفش...و یکی از شعرهای رضا یزدانی را روی کارت ظریفی نوشته ای: "نمی دونم چرا یادم نمی آد؛کجا دستای ما با هم گره خورد...چه روزی قلبم از عشق تو لرزید,کدوم ما دل اون یکی رو بُرد؟..." شعری که می تواند بُهت و گیجی هردویمان از این رابطه ی ناگهانی را به خوبی نشان دهد...

میدانم بی هوا درگیر احساسم شده ای,پشت آن ظاهر آرام؛نا آرامی هایت را میفهمم....اما حقیقت این است که حس می کنم...تو برای "دوست داشتن" ی!می ترسم...می ترسم از عشق یکطرفه ای که کم کم درگیرش می شوی.می ترسم نتوانم از پسش بربیایم.می ترسم از درگیری دوباره...

میدانی آرام...تو برای "عشق" نیستی...برای "دوست داشتن"ی! کاشکی بفهمی...

 

پ.ن: من اومدم!کامنتای پست قبل رو هنوز چک نکردم و جواب ندادم.امشب میام پیشتون...مرسی عزیزام.

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 15:32 توسط سازدهني| |

...از پشت بخار رقیق قهوه بهَم نگاه می کنیم.به آرامی می گوید ((میدونستی چشمات خیلی...)) انگار کلمه ای که میخواهد را پیدا نمی کند و بعد هردو چشم هایمان را از هم میدزدیم... و لبخندی که سعی می کنیم قورتش بدهیم.

مثل همان روز در همان کافه نشسته ام و مثل همان روز دزدکی می خندم.همان صندلی های کوتاه،همان نور زرد کمرنگ و همان آهنگ های ملایم...بدون آنکه بخواهم؛بدون هر برنامه ریزی قبلی همه چیز مثل همان روز شده است.فقط جای تو یک نفر دیگر نشسته است...

خنده ام می گیرد از همه ی شباهت های تصادفی!مثل وقتی که 2 قهوه و کیک سفارش میدهیم.مثل وقتی که دنبال دستمال کاغذی می گردد و من از کیفم یکی در می آورم.مثل وقتی که قدم زنان از کنار پارک می گذریم.مثل وقتی که سردم می شود و ژاکتش را تعارف می کند.

نمیدانم به کجا می رسد.اصلا به جایی می رسد یا نه.دو روز یک هفته؛چند تماس تلفنی؛چند دیدار؛اصلا نمیدانم تا کجا پیش می رود.راستش زیاد هم مهم نیست.یک نفر هست که بوی عطرش با عطر تو فرق دارد و ساعت مچی اش از آن ساعت لعنتی تو که دوستش ندارم قشنگ تر است...گفتم که...نمیدانم چه پیش می آید.شاید بگویم برود رد کارش و قبول نکنم...

پ.ن: سلام عزیزام؛سلام خونه...من اومدم!

+ مژی من...نی نی خانومی قدیمی...ژانی جدید...عزیزکم.بیا!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 12:40 توسط سازدهني| |

همگی دور میز گرد وسط اتاق نشسته ایم و زل زده ایم به دهن زن فالگیر که حالا فال مرا می خواند.گلبو هر از گاهی چشم و ابرویی می اندازد یعنی "دیدی این قسمت ُدرست گفت؟" و من یک وری نشسته ام وبا بی اعتمادی لبخند میزنم و به حرف هایش گوش میدهم.فنجان قهوه ام را در دستش می چرخاند و با اخم کوچکی می گوید"دور و برت آدم زیاده.اتفاقا بعضی هاشونم خیلی مناسبن.اما تو دلت یه چیزی هست که همشونو دور می کنی." کمی خودم را جا به جا میکنم و با دقت بیشتری گوش میدهم. نگاه بقیه را روی خودم حس می کنم اما به کسی نگاه نمی کنم چون میدانم همه منتظرند برایم چشم غره ای بزنند و صدای گلبو به گوشم می رسد که با حرص زمزمه می کند "لیاقت نداره!".زن میانسال ادامه می دهد "دختر خنده رو و خوش مشربی هستی اما انگار دلت شاد نیست.از درون یه غمی داری." کمی فنجان را سبک سنگین می کند و پس از مکث کوتاهی ادامه می دهد "یه جورایی تو دیگه شور وفاداری رو درآوردی!!".

نفس عمیقم را بیرون میدهم و از همیشه کلافه تر می شوم.دست خودم نیست...این احساسات لعنتی م هنوز دست خودم نیست...

 

پ.ن: دو تا پشت هم آپ کردم چون فردا که برم تا دو سه هفته نیستم.امیدوارم این دفعه بتونم حداقل وبلاگاتونو بخونم..اینبار که تنها کاری که تونستم بکنم جواب دادن کامنتای پست قبل بود...

نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 2:56 توسط سازدهني|

با صدای خشک ویبره ی موبایل روی سرامیک اتاقم از خواب می پرم.پیش از آنکه به خودم بیایم طبق گوشی را روی گوشم گذاشته ام و می گویم "الو...؟".برعکس صدای دورگه و خواب آلوده ی من آن ورِ خط سمن با صدایی خندان و سرزنده می گوید: "الو؟؟؟خواب ِمرگ رفتی خدای نکرده؟گوشی رو چرا بر نمیداری!" نگاهی به ساعت می اندازم.سرم را در بالش فرو میکنم و با صدای نامفهومی میگویم"ساعت 8 صبحه سمن!تو میدونی من کی خوابیدم؟!!"

-حالا هروقت!در و باز کن.(و پیش از اینکه سوالی بپرسم با خنده ادامه می دهد).پشت در خونتونم!میخوایم بریم بانک؛پاشو!

تلفن را قطع می کنم و تلوتلوخوران به سمت در می روم.ذهنم همچنان قفل شده و نمی توانم ارتباطی بین این شادی,8 صبح و بانک برقرار کنم.موهای دست و پا گیرم را یک طرف جمع می کنم و دستگیره ی در را می چرخانم...

...و تو پشتِ در ایستاده ای...و دنیا می ایستد و پاهایم از حرکت می ایستد و خونِ در رگ هایم می ایستد!تو پشت در ایستاده ای با همان موهای شانه نکشیده ی همیشه پریشان و همان ژستِ کجِ به دیوار تکیه داده.بالاخره با سورپرایز احمقانه ات آمدی و من فقط و فقط مردمک چشمم گشادتر می شود و یکی دو قدم به عقب می روم....بعد دوباره جلو می آیم.هنوز فرق خواب و بیداری خوب حالیم نشده که محکم بغلم می کنی.همان مدلی که مثل دیوانه ها سوار آدم می شوی.تنها کلماتی که به ذهنم می رسد نا خود آگاه خارج می شوند "تو...اینجا...گلبو...". چشم هایم داغ می شوند و ناخودآگاه اشکهایم روانه ی صورت می شود.اشک های تمام این ماه هایی که میخواستم باشی تا حرف بزنیم،دعوا کنیم،غصه بخوریم،بخندیم،غیبت کنیم ... و نبودی.دوباره با همان چشم های سیاه و چالِ گونه و ارتودنسی و سر و وضع کولی وار توی بغلم جا گرفته ای و شانه های لاغرت دورم پیچیده و بوی عطرت سرم را برده.میان گریه های خنده دارمان می گویی "چقدر ناز شدی!موهات؛دماغت..." و من جواب میدهم "تو که هنوز اون سیم کشی های مسخره رو از رو دندونات بر نداشتی!!!" با خنده میگویی "دیوونه!خیلی لطف داری...میدونم منم خوشگل شدم!!!"...همان کَل کَل های همیشگی!

تمام داستان...از آن روزی که رفتی تا امروزی که آمده ای مثل خواب بوده.دوباره دو نفری کف اتاق دراز می کشیم و توی سرو کله ی هم می زنیم و چرت و پرت های درِ گوشی می گوییم...انگار که هرگز نرفته ای؛انگار که هرگز نمی روی...میخواهم هرگز نروی...

پ.ن: این نیمه ی دوم امسال انقدر گیج کننده بوده که هنوز هیچ  کدوم از این اتفاقا باورم نشده!دانشگاه و زندگی جدید؛عروسی آنو؛اومدن گلبو...حس می کنم دارم خواب میبینم!همش یه خوابه...همه جوره وقت کم میارم!بی نهایت سرم شلوغ شده...می ترسم از روزی که همه ی این سر شلوغی ها یهو تموم بشن و به زندگی بی روحم برگردم!

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 13:49 توسط سازدهني| |

پاشنه ی بلند کفش هم کفایت نمی کند و باز روی نوک پا از میان جمعیت سرک می کشم.در روی پاشنه می چرخد و تو می آیی...همه یکصدا می خوانند: (( کوچه تنگه بله عروس قشنگه بله...دس به زلفاش نزنین مرواری بنده بله...))...تو را می بینم و چشم هایم داغ می شوند.از میان مهمان ها راه باز می کنم و همینطور که اشکهای گرم آرایشم را خراب می کنند ته دلم قنج می رود.تو هم با چشمهایت دنبال من می گردی.جلو می آیم.دلم می لرزد...دستی به دامن پرچین سفید رنگت می کشم و فقط چند جمله می گویم...محشر شدی دختر؛تو زیباترین عروس دنیایی...

...

همه می رقصند...همهمه و جیغ صدای بلند موزیک...شما دو تا را که باهم می بینم با سختی و فشار مابین تان می ایستم و نمیگذارم با هم برقصید و خنده کنان فریاد میزنم تا صدایم به گوشتان برسد: به یاد اون روزایی که من و آنو با هم...(صدایم کم کم ضعیف تر می شود) نمیذاشتیم هیچ زوجی با آرامش برقصن!...گره سنگینی راه گلویم را می بندد و حرفم نصفه و نیمه میماند.این بار هر سه اشک میریزیم...و یک آغوش سه نفره ی محکم...وسط سِنِ رقص!

...

تمام شد...آنهمه استرس و قرارهای پنهانی و قبض های سرسام آور تلفن تمام شد...آنهمه ترس از اینکه خانواده ها مخالفت کنند و ترس از دوری 700 کیلومتری بین تان و دلتنگی و اشک ها تمام شد... 5 سال عشق و دوندگی و افتادن و دوباره ایستادن تمام شد...تمام شد....نه تازه شروع شد!امروز...تازه همه چیز شروع شد.زندگی دو نفره شما...مثلث سه تایی حرص خودن هایمان را به گذشته می سپاریم و حالا ما قدر این اشک ها را خوب میدانیم!

...

آخر شب که "عروس کشون" هم تمام می شود و تا جلوی در خانه می رسانیمتان برای خداحافظی محکم بغلم می کنی...راستی راستی دارد باورم می شود!داری کم کم برای خودت خانومی می شوی...دیگر بچه بازی هایمان تمام شد.بالای درخت رفتن ها و آلبالو چیدن ها؛ دوچرخه سواری ها و بستنی لیسیدن های توی خیابان؛دویدن های دیوانه وارمان زیر باران و سر چهار راه قلی پور "کباب کثیف" خودن...خودت هم میدانی که برایم چیز عجیب و غریبی هستی! دخترخاله نیستی...خواهر نیستی....دوست نیستی...نمی دانم...نمی دانم چه عنصری در زندگی م هستی...فقط میدانم... "آنو" ی زندگی من هستی!

پ.ن: متن واسه دل خودم!

پ.ن: سلام عزیزام.بابا چقدر شما تعجب کردین که من نیستم!گفته بودم که اونجا به نت دسترسی ندارم.ببخشید که نگرانتون کردم عسیسام!زندگی اونجا اوکی ِ خدا رو شکر.به همه چی ش عادت کردیم و روزای خوبی رو میگذرونیم.انشالا سر فرصت داستان اونجا رو هم می نویسم براتون.

پ.ن: یه معذرت خواهی گنـــــده که این بار نه وقت کردم جواب کامنتا رو بدم و نه تونستم بخونمتون.ببخشید عزیزام.

پ.ن: بی نهایت دوستون دارم.به فکرتونم زیااااااد.اونجا دلم نخود میشه واستوووووون...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 2:42 توسط سازدهني| |

De$ign : KHanOomi